شعر ، داستان ، کتاب

شعر اشک یتیم از پروین اعتصامی

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی. فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست. پرسید زان میانه یکی کودک یتیم. کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست. آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست. پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست. نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت. این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست. ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است. این گرگ سالهاست که با گله آشناست. آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است. آن پادشا که مال رعیت خورد گداست. بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن. تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست. پروین اعتصامی. - سایت آسمونی Asemooni. com.

شعر اشک یتیم شعر اشک یتیم از پروین اعتصامی شعر اشک یتیم پروین

ادامه مطلب ...
داستان اولین صبح عروسی

آسمونی: ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ…. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ. ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮﺁﻣﺪﻧﺪ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ. ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ:. ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ. ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ…. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ، ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ، ﭘﺪ

در اولین صبح عروسی

ادامه مطلب ...
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند. آدمک مرگ همین جاست بخند. آن خدایی که تو بزرگش خواندی. به خدا مثل تو تنهاست بخند. دست خطی که تو را عاشق کرد. شوخی کاغذی ماست بخند. فکر کن درد تو ارزشمند است. فکر کن گریه چه زیباست بخند. صبح فردا به شبت نیست که نیست. تازه انگار که فرداست بخند. راستی آنچه به یادت دادیم. پر زدن نیست که درجاست بخند. آدمک نغمه آغاز نخوان. به خدا آخر دنیاست بخند. شعر از : خانم نغمه رضایی. - سایت آسمونی Asemooni. com.

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک آخر دنیاست آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ

ادامه مطلب ...
شعر بهار فریدون مشیری (خوش به حال غنچه های نیمه باز)

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،. شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،. آسمانِ آبی و ابر سپید،. برگ‌های سبز بید،. عطر نرگس، رقص باد،. نغمۀ شوق پرستوهای شاد. خلوتِ گرم کبوترهای مست. نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار. خوش به‌حالِ روزگار. خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها. خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها. خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز. خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز. خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب. خوش به‌حالِ آفتاب. ای دلِ من، گرچه در این روزگار. جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام. بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام. نُقل و سبزه در میان سفره نیست. جامت از آن می که می‌باید تُ

شعر بهار فریدون مشیری شعر بهار فریدون شعر بهار مشیری

ادامه مطلب ...
مادرم دوستت دارم

در آستانه ی روز مادر داستانی کوتاه را در این بخش آسمونی برایتان قرار داده ایم با عنوان مادرم دوستت دارم، این داستان زیبا را از دست ندهید. ‫داﺳﺘﺎن از اﯾﻦ ﻗﺮار اﺳﺖ ﮐﻪ روزی ﭘﺴﺮکی ﭘﯿﺶ ﻣﺎدرش ﮐـﻪ در آﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﮔﺮم ﭘﺨﺖ و ﭘﺰ ﺑﻮد رﻓﺖ، و ﻧﺎﻣﻪ ای را ﮐﻪ ﺑﺮاﯾﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﻪ او داد. ﻣﺎدر ، ﭘﺲ از ﺧﺸﮏ ﮐﺮدن دﺳﺘﻬﺎﯾﺶ ﺑﺎ ﭘﯿﺶ ﺑﻨﺪ ، ﻧﺎﻣﻪ را ﺧﻮاﻧﺪ . ﻣﻀﻤﻮن ﻧﺎﻣﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻮد :. ۲۴۰۰ ﺗﻮﻣﺎن ‫ﺑﺮای اﺻﻼح ﭼﻤﻦ. ۹۰۰ ﺗﻮﻣﺎن ‫ﺑﺮای ﻣﺮﺗﺐ ﮐﺮدن اﺗﺎﻗﻢ در ﻃﻮل ﻫﻔﺘﻪ. ۱۶۰۰ ﺗﻮﻣﺎن ‫ﺑﺮای رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﻮﭘﺮ ﻣﺤﻠﻪ ﺟﻬﺖ ﺧﺮﯾﺪ ﺑﺮای ﺷﻤﺎ. ۱۱۰۰ ﺗﻮﻣﺎن ‫ﺑﺮای ﻧﮕﻬﺪاری از ﺑﺮادر ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎم ﺧﺮﯾﺪ ﺷﻤﺎ. ۷۰۰ ﺗﻮﻣﺎن ‫ﺑﺮا

مادرم دوستت دارم مادرم دوستت مادرم دوستت دارم چون

ادامه مطلب ...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا. نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی. سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا. عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست. من که یک امروز مهمان توام فردا چرا. نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم. دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا. وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار. اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا. شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود. ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا. ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت. اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا. آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند. در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چ

آمدی جانم به قربانت آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا آمدی جانم به قربانت ولی

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه